نمی تونم بگم بهش دوستش دارم!

آغوش

در آغوشم بگیر و بگذار گرمی دستت را حس کنم

مرا ببوس تا با هر بوسه ات جانی دوباره بگیرم

نگا هم کن و التما سم را در چشمانم بخوان

بخوان که بودنت را فریاد می ز نند

بخوان که بدون تو می میرند

بخوان که جز تو کسی را ندارند

بخوان که چقدر دو ستت دارند

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢ساعت۱٠:٥٠ ‎ب.ظتوسط تنهای خسته | نظرات ()
ای کاش

 

ای کاش نفسم بودی حتی نفس آخر

 

ای کاش که عشقت بود تنها هوسی درسر

 

ای کاش که قلب تو از جنس دلم می شد

 

یا ذره ای از عشقت در قلب من کم می شد

 

کاش می دانست بدون او میمیرم

 

کاش میدانست اگر برود

 

تمام زندگیم با او میرود

 

کاش خدا او را فقط برای من می افرید



+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٤ساعت۱٠:٤٥ ‎ب.ظتوسط تنهای خسته | نظرات ()
گناهی ندارم

گناهی ندارم ولی قسمت اینه

که چشمهای کورم به راهت بشینه
برای دل من واسه جسم خسته ام
منی که غرورو تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تورو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خسته ام
منی که غرورو تو چشمات شکستم
واسه من که برعکس کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمهای کورم به راهت بشینه

هنوزم زمستون به یادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز ناسازه گاره
سکوتم به جز تو صدایی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم
که دستاتو بازم تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم که بازم
با چشمهای کورم به راهت بشینم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تورو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خسته ام
منی که غرورو تو چشمات شکستم

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٧ساعت۱:٥٧ ‎ق.ظتوسط تنهای خسته | نظرات ()
گر نمی دانی بدان

عاشقم عاشق به رویت گر نمی دانی بدان

سوختم در آرزویت گر نمی دانی بدان

مشنو از بدگو سخن ،من سست پیمان نیستم

هستم در جستجویت گر نمی دانی بدان

این که دل جای دگر غیر سرکویت نرفت

بسته آن را تار مویت گر نمی دانی بدان

گر رقیب زغم بمیرد یا حسد کورش کند

بوسه خواهم زد برویت گر نمی دانی بدان

با همه زنجیر و بند و مکر رقیب

خواهم آمد من به کویت گر نمی دانی بدان

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٦ساعت۱٢:٢٩ ‎ق.ظتوسط تنهای خسته | نظرات ()
عاشقانه

چندیست که بیمار وفایت شده ام

در بستر غم چشم براهت شده ام

این را تو بدان اگر بمیرم روزی

مسئول تویی که من فدایت شده ام

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۳ساعت٤:٠٢ ‎ب.ظتوسط تنهای خسته | نظرات ()
گل زرد

گفتم به گل زرد چرا رنگ منی

                 افسرده و دلتنگ چرا مثل منی

من عاشق اویم که رنگم شده زرد

                تو عاشق کیستی که هم رنگ منی

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱ساعت٩:٠٩ ‎ب.ظتوسط تنهای خسته | نظرات ()
پیرهن عاشقی

برای رسیدنت کوچه رو گل میزنم

از تو تا خاطره هام هزاردفعه پل میزنم

می شکنم فاصله رو دوباره دیوونه می شم

تا تواز راه برسی صد دفعه ویرونه میشم

اسمتو داد میزنم قلبمو بیدار می کنم

میارم اینه رو عکسا تو تکرار میکنم

به گلای اطلسی می گم که بیدار بمونن

به جوونه های باغ اسمتو میگم بدونن

میشککنم قابی رو که جای تو خالی باشه توش

وقتی از راه رسیدی پیرهن عاشقی بپوش

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۳۱ساعت٩:٥٠ ‎ب.ظتوسط تنهای خسته | نظرات ()
دو چیز

من به دو چیز عشق می ورزم  یکی تو و دیگری وجود تو  به دو چیزاعتقاد دارم  یکی خدا ودیگری تو  من در این دنیا دو چیز میخواهم  یکی تو ودیگری خوشبختی تو  من این دنیا را برای دو چیز میخواهم  یکی تو ودیگری برای با تو موندن تا همیشه دوستت دارم

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٦ساعت۱٢:۱٩ ‎ق.ظتوسط تنهای خسته | نظرات ()
ای کاش!

ای کاش همیشه در قصه ها زندگی می کردیم

ای کاش زندگی ما در قصه ای شیرین و زیبا خلاصه می شد.قصه ای که در آن غم و غصه و کینه راه نداشت .
قصه ای که در آن غم و جدایی نبود قصه ای که فقط مهر و عاطفه و لبخند وجود داشت و همراش شادی و نشاط بود .ای کاش زندگی ما هم مانند همان قصه مادر بزرگ با یکی بود یکی نبود آغاز می شد و در زیر گنبد کبود با خیرو خوشی به پایان می رسید .
قصه های مادر بزرگ همیشه خوشی و شیرینی داشت و در قصه هایش همیشه از قهر و جدایی آشتی ِ عشق و عاشقی و جشن و سروریکه بر پا بوده صحبت می کرد . ای کاش من در همان قصه مادر بزرگ زندگی می کردم و خوشبختی را با تمام وجود لمس می کردم

 با تشکر از خانم سمیرا


+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت۱۱:٠۸ ‎ب.ظتوسط تنهای خسته | نظرات ()
هوا


هوای پُشت ِ اذان
هوای بلند شده از پُشت ِ خاک ِ چادرها
دست های نَشُسته ام را بُرد
به این صدا که از بس به مهربانی ِ درها فشار داد
زیر ِ پنجره افتاده ایم

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۳٠ساعت۱٠:۳٠ ‎ق.ظتوسط تنهای خسته | نظرات ()