سلام
این اخرین سلام من به شماست توی این وبلاگ چون دیگه داستان من و نازی به پایان رسید البته خیلی بد .خیلی بد برای من وهرکسی که جای من بود اونی که دوستش داری تورودوست نداره وحتی به تو فکر نمیکنه تو براش میمیری ولی واسه اون اصلا مهم نیستی. خیلی شبا بهش فکر کردم خیلی ها برام پیام دادن که بهش بگو منم گفتم اما ...
از شنیدن حرفاش داغون شدم خراب شدم یک ماه دیونه بودم . ولی کمی که حالم بهتر شد تصمیم گرفتم دیگه بهش فکر نکنم دیکه ولش کنم یه ماجرایی که تموم شده البته ساده نیست برای هیچ کسی اما باید این کارو میکردم وتونستم
من کوچیکتر ازاونی هستم که به شما چیزی بگم اما همیشه دل به کسی بدین که کمی مثل شما باشه قبل از دل بستن ببینین اون اهل دل بستن هست یا نه سعی کنید ماجرا رو تا وقتی که از طرف پیامی نگرفتین برای خودتون جدیش نکنید و اینکه دوستش دارین زود بهش بگین .
از همه ی اونایی که تو این مدت منو راه نمایی کردن به این وب سرزدن نظر دادن
ممنونم از ( ربکا -امیتیس-مینا -ستاره-نادیاو....) از همه ممنونم
خدانگهدار
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمهای کورم به راهت بشینه
برای دل من واسه جسم خسته ام
منی که غرورو تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تورو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خسته ام
منی که غرورو تو چشمات شکستم
واسه من که برعکس کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمهای کورم به راهت بشینه
هنوزم زمستون به یادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز ناسازه گاره
سکوتم به جز تو صدایی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم
که دستاتو بازم تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم که بازم
با چشمهای کورم به راهت بشینم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تورو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خسته ام
منی که غرورو تو چشمات شکستم
این بود که عاشق شدم! یا نه. عاشق شده که گناه نیست! بذار درستش کنم.
بزرگترین گناه من٬
این بود که رازم رو به تو گفتم! تو هم هر روز از من فاصله گرفتی!
دلم می خواست
وقتی بهت فکر می کنم، تصویر چهرهای مهربون با چشمانی دوست داشتنی یادم میاد که همیشه و همیشه به یادش می نشینم...
دلم می خواست عاشقت باشم...
دلم می خواست یه عشق بی پایان به پات بریزم...
یه عشق جدایی ناپذیر...
دلم می خواست تا ابد پا به پات بیام...
اما نذاشتی بهت برسم...
میگی نگو عاشقم...
میگی نگو...
میگم باشه نمیگم...
و من باز هم ته دلم میگم تا ابد عاشقم...
لیلی در پی دلبری و افسون گریست...
نام عشق را که می بری
نام عشق را که می بری آفتاب احترام می کند
نبض آب تند می زند
موج ها قیام می کنند
نام عشق را که می بری سنگ هم بی قرار می شود
کوه سر به خاک می نهد
آسمان سجود می کند
شب سپید می شود
سرو خود پرست سر به زیر می شود
نام عشق را که می بری
گریه ناگزیر می شود
عاقبت دل به عاشقی صادقانه اعتراف می کند...
عاشقم عاشق به رویت گر نمی دانی بدان
سوختم در آرزویت گر نمی دانی بدان
مشنو از بدگو سخن ،من سست پیمان نیستم
هستم در جستجویت گر نمی دانی بدان
این که دل جای دگر غیر سرکویت نرفت
بسته آن را تار مویت گر نمی دانی بدان
گر رقیب زغم بمیرد یا حسد کورش کند
بوسه خواهم زد برویت گر نمی دانی بدان
با همه زنجیر و بند و مکر رقیب
خواهم آمد من به کویت گر نمی دانی بدان

چندیست که بیمار وفایت شده ام
در بستر غم چشم براهت شده ام
این را تو بدان اگر بمیرم روزی
مسئول تویی که من فدایت شده ام
گفتم به گل زرد چرا رنگ منی
افسرده و دلتنگ چرا مثل منی
من عاشق اویم که رنگم شده زرد
تو عاشق کیستی که هم رنگ منی

برای رسیدنت کوچه رو گل میزنم
از تو تا خاطره هام هزاردفعه پل میزنم
می شکنم فاصله رو دوباره دیوونه می شم
تا تواز راه برسی صد دفعه ویرونه میشم
اسمتو داد میزنم قلبمو بیدار می کنم
میارم اینه رو عکسا تو تکرار میکنم
به گلای اطلسی می گم که بیدار بمونن
به جوونه های باغ اسمتو میگم بدونن
میشککنم قابی رو که جای تو خالی باشه توش
وقتی از راه رسیدی پیرهن عاشقی بپوش
من به دو چیز عشق می ورزم یکی تو و دیگری وجود تو به دو چیزاعتقاد دارم یکی خدا ودیگری تو من در این دنیا دو چیز میخواهم یکی تو ودیگری خوشبختی تو من این دنیا را برای دو چیز میخواهم یکی تو ودیگری برای با تو موندن تا همیشه دوستت دارم
ای کاش همیشه در قصه ها زندگی می کردیم
ای کاش زندگی ما در قصه ای شیرین و زیبا خلاصه می شد.قصه ای که در آن غم و غصه و کینه راه نداشت .
قصه ای که در آن غم و جدایی نبود قصه ای که فقط مهر و عاطفه و لبخند وجود داشت و همراش شادی و نشاط بود .ای کاش زندگی ما هم مانند همان قصه مادر بزرگ با یکی بود یکی نبود آغاز می شد و در زیر گنبد کبود با خیرو خوشی به پایان می رسید .
قصه های مادر بزرگ همیشه خوشی و شیرینی داشت و در قصه هایش همیشه از قهر و جدایی آشتی ِ عشق و عاشقی و جشن و سروریکه بر پا بوده صحبت می کرد . ای کاش من در همان قصه مادر بزرگ زندگی می کردم و خوشبختی را با تمام وجود لمس می کردم
با تشکر از خانم سمیرا
روزی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده است فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن


